
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:52 توسط فرزاد
|

تمام خاطراتم نمناک شده اند نمی دانم چرا دریا را هم که دیدم به یاد تو افتادم روی ماسه های ساحل نوشتم اگر طاقت شنیدن داری من شهامت گفتن دارم دوباره به دریا نگاه کردم باز برگشتم این بار روی ماسه ها نوشتم دوستت دارم 
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:55 توسط فرزاد
|

هر کاری کردم که تو رو گم کنم از خاطره هام به در بسته خوردم و باز از تو گم شد لحظه هام خاطره های بودنت رو چه جوری فراموشش کنم دلی که تو آتیشش زدی چه جوری خاموشش کنم جای نگاهتو پر نکرد هیچ کسی با هرچی که بود انگاری تو خون منی تو گوشت و پوست و تار و پود دروغ نمی گم بعد تو خیلی رفتن و اومدن اما توی نگاه من هیچ کدومش تو نشدن سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه

به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 19:40 توسط فرزاد
|


از بر من سفر مکن
یا که چو می روی مرا
وقت سفر خبر مکن
گر چه به غم ستاده ام
نیست توان دیدنم
شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن
روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد
وقت وداع کردنت
بر رخ من نظر مکن
دیده به در نهاده ام
تا شنوم صدای تو
حلقه به در بزن مرا
عاشق در به در مکن
من که ز پا نشسته ام
مرغک پر شکسته ام
زود بیا که خسته ام
زین همه خسته تر مکن
گر چه به دور زندگی
تن به قضا مهاده ام
آتشم این قدر مزن
رنجه ام این قدر مکن
یوسف عمر من بیا
تنگدلم برای تو
رنج فراق می کشد
خون به دل پدر مکن
هر چه که ناله می کنم
گوش به من نمیکنی
یا که مرا ز دل ببر
یا ز برم سفر مکن





+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 20:2 توسط فرزاد
|

+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:47 توسط فرزاد
|

کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت رابخورم کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي ديدن يک لحظه فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد تا امروزچشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگويم" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:24 توسط فرزاد
|


+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:54 توسط فرزاد
|


باز هم دلتنگي ، باز هم گريه هاي شبانه ام
يه عاشق غمگين ، در حسرت شبهاي بي ستاره ام
سخت دلتنگم ، سخت بيقرار و بي تابم ...
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت ، تا گريه كنم ؟
كجاست آن لبخندهاي عاشقانه ات تا باز هم ديوانه شوم ؟
چرا ديگر درد دلي براي گفتن با من نداري ؟
چرا اشكهايت را از من پنهان مي كني و حرفي براي گفتن نداري ؟
چرا قلب عاشقم را در انتظار چشمانت مي سوزاني ؟
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ چشم ديگري نگاه كنم ...
آنقدر بيقراره وجودتم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم را شاد نمي كند
براي گريستن ، شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود
براي عاشقي ، نگاههاي زيبايت را كم دارم
نگاههايي كه تنها دليل زندگي و عشقم شد
چرا ديگر براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هايم جوابي نداري ؟
شب دراز است و من هنوز هم در انتظار نسيم صبح سپيد مانده ام
اي دل ديوانه ي من ! با غمهايت بساز و با اشكهايت بسوز ، اما دم نزن
اي دل عاشق و بيقرار من ! صبر كن شايد نسيم ، خبري از عشق برايت بياورد
اي دل بساز ! شايد قاصدك خبري از آن دور ها ، آن جا كه يار است ، آورد
صبر مي كنم و عاشق مي مانم كه خوشبختي از آن عاشقان است
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:34 توسط فرزاد
|

تقدیم به عشقم فرزاد 
نمیدانی چه کردی با دل من
که این دل بی قراره بی قرار است
نمی دانم چه گفتی با نگاهت
که چشمم این چنین در انتظار است
فقط یک لحظه جانا در برم باش
که با تو چهار فصلم چون بهاره
به وقت دیدن ان روی ماهت
تپش های دل من بی شماره است
برای من فقط یک لحظه زیباست
وان هم لحظه ی زیبای یار است

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:55 توسط فرزاد
|

عميقترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعي است که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد!!
عميقترين درد زندگي مردن نيست
بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن تکيه
کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي!!
عميقترين درد زندگي مردن نيست
بلکه نا تمام ماندن قشنگ ترين داستان زندگي است که مجبوري
آخرش را با جدايي به سرانجام برساني!!
عميقترين درد زندگي مردن نيست
بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگترين احساس زندگي است!!
عميقترين درد زندگي مردن نيست
بلکه يخ بستن وجود آدم ها و بستن چشم هاست!!
عميقترين درد زندگي من هم مردن نيست!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 21:30 توسط فرزاد
|

چگونه شکایت نکنم از دوری یار نمانده دگر یک ذره به دل ارامو قرار چگونه مگر بر درگه تو یارب گنهم که اشکهای من بارد شب وروز چون ابر بهار خدایا مگر سنگ صبورم که از شهر واز یارم به دورم بگو یارب بگو بامن که این جدایی سر میاد از یار من خبر میاد کی این جدایی سر میاد شب میره و سحر میاد چه پر پر شد گلگزار دلمو روزگار من نمیروید غنچه های امید در بهار من خدایا چه شبها به حال تمنا دعا کردم زه درد جدایی به درگه تو گریه ها کردم بگو یارب که این جدایی سر میاد از یار من خبر میاد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 21:25 توسط فرزاد
|

بگین بباره بارون،ِ دلم هواشو کرده بگین تموم شدم من ، بگین که برنگرده بهش بگین شکستم ، بهش بگین بُریدم نه اون به من رسیدُ ، نه من به اون رسیدم برهنه زیر بارون ، خرابُ درب و داغون از آدما فراری ، از عاشقا گریزون بذار کسی نبینه ، غروره گریه هامو بذار کسی نفهمه ، غم ِ تو خنده هامو یه داغ ِ سخته سختم ، یه باغ ِ بی درختم سفید ِ گیسه عمرم ِ سیاه ِ روزِ بختم تنم داره میلرزه ، تو این هوای هرزه گاهی نداشتن دل ، به داشتنش می ارزه
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 21:24 توسط فرزاد
|

عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاییـــــم را دیــد و رفت
عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل دیــــــوانه را
ماهــــی در تنــگ زنــــدانی شده، حــــــرفی بــــزن
"شـــعله ی ایـــن شمــــع آتش مــی زنـد بر جان تو"
آه! این تصویـــر در آییـــنه تكــــراری شــــــده است
"از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟"
ای خــــــدا! از آدمـــــــیزاد زمیـــــــــنی در گــــــذر
غـــرق در رویــــــای تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد
یـــك فرشــــته آمــــد و روی مــرا بــــوسید و رفت
+
نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 0:50 توسط فرزاد
|


+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 23:14 توسط فرزاد
|

فرزاد با غم دوریت چه کنم؟ اوني كه ازش دوري ، اما دوسـتـت داره ، مـنـم با يه عالم صبوري بازم دوست داره منم مـنـم اونـي كـه هـمـيـشـه ، اســم تـو رو لـبـاشـه منم اوني كه بغضي توي غربت صداشه شب كه مي شه ، چشماي تو مي آد آروم به يادم اگـه تـنـهام بـذاري ، بـازم بـا يادت شادم
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:58 توسط فرزاد
|


من اگر اشك به دادم نرسد ، مي شكنم
اگر از ياد تو يادي نكنم ، مي شكنم
بر لب كلبه ي محصور دلم،
من در اين خلوت خاموش سكوت،
اگر از ياد تو يادي نكنم ، مي شكنم
اگر از هجر تو آهي نكشم تك تنها به خدا مي شكنم
به خدا مي شكنم
فرزااااااد کجایی
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 0:44 توسط فرزاد
|


+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 20:16 توسط فرزاد
|

حال كه تنها شده ام مي روي؟ 
واله و شيدا شده ام مي روي؟
حال كه غیر از تو ندارم كسي
وين همه تنها شده ام مي روي؟
حال كه چون پيكر سوزان شمع
شعله سراپا شده ام مي روي؟
حال كه همراه خراباتيان
همدم صهبا شده ام مي روي؟
حال كه در وادي عشق و جنون
وامق عذرا شده ام مي روي؟
حال كه در بحر تماشاي تو
غرق تمنا شده ام مي روي؟
حال كه ناديده خريدار آن
گوهر يكتا شده ام مي روي؟
اين همه رسوا تو مرا خواستي
حال كه رسوا شده ام ميروي؟
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 19:56 توسط فرزاد
|

+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 19:26 توسط فرزاد
|

زبانم را نمي فهمي ، نگاهم را نمي بيني ز اشكم بي خبر ماندي و آهم را نمي بيني سخن ها خفته در چشمم ، نگاهم صد زبان دارد سيه چشما ، مگر مرز نگاهم را نمي بيني سيه مژگان من ! موي سپيدم را نگاهي كن سپيد اندام من! روز سياهم را نمي بيني پريشانم ، دل مرگ آشيا نم را نمي جويي پشيمانم ، نگاه عذر خواهم را نمي بيني گناهم چيست جز عشق تو! روي از من چه مي پوشي مگر اي ماه ، چشم بي گناهم را نمي بيني
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:38 توسط فرزاد
|

من كه هر لحظه تو را ياد كنم با ياد تو هر دم دل خود شاد كنم 
من كه در بازي عشق باخته ام در كنج خرابه خانه اي ساخته ام
در كنج خرابه به تو من فكر كنم با هر نفسم اسم تو را ذكر كنم
با ذكر تو در دل آتش افروخته ام در بازي عشق عاقبت سوخته ام
من كه هر دم سوخته ام در غم تو
عاقبت جان بدهم در ره تو

![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 21:22 توسط فرزاد
|

اي نازنين از عشق تو ديوانه ام ديوانه وز ديگران يكبارگي بيگانه ام بيگانه اين مردم عاقل نما بگذار و پيش من بيا من با همه ديوانگي فرزانه ام فرزانه دنبال دانايان مرو يار جهانجويان مشو من از حقيقت خوشترم افسانه ام افسانه از عطر و لطف و رنگ تو دل مي كند آهنگ تو تا جلوه چون كرده ام پروانه ام پروانه در داستان هاي كهن جاي تو باشد نزد من اي بهتر از گنج و گوهر ويرانه ام ويرانه هر لحظه اي بنوازمت و ز جان ، نثاري سازمت داني كه من در عاشقي جانانه ام جانانه نزديك خويشت خوانده ام ، در انتظارت مانده ام ديگر چرا در مي زني؟ در خانه ام در خانه ام 

+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:1 توسط فرزاد
|

اگـــــر دلــــم تنـگ مــی شـد خیلـــی بـــــرات مـنــو بـبـخش اگـــر نگـــام گـــم میشد تــــو شهـــر چــشــات مـنــو بـبـخـش منو ببخش اگر شبها ستاره ها را می شمـــارم اگر همش پیش همه بهت می گم دوستت دارم مـنـو ببخش اگـر بـرات سبدسبد گـل مـی چینـم منو ببخش اگر شب ها فقط تو را خواب می بینم منو ببخش اگــر تـــو را می سپـــارم دست خــدا اگــر پیش قـریـبـه هــا بـجـای تــو میگـم شمـا منو ببخش اگـر واسـه چشای تــو خیلـی کــمــم تـــو یــه فرشتــه ای خیـلــی بــاشــم یــه آدمـم منو ببخش اگـر فقط می خـوام بشی مال خـودم منـو ببخش اگـر کمم ولـی زیـادی عاشقت شـدم


+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:57 توسط فرزاد
|

رفتي از چشمم و دل محو تماشاست هنوز عكس روي تو در اين آينه پيداست هنوز هركه در سينه دلي داشت به دلداري داد دل نفرين شده ماست كه تنهاست هنوز در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز در سرم شور تو چون باده به ميناست هنوز گرچه امروز من آينه فرداي من است دل ديوانه در انديشه فرداست هنوز عشق آمد به دل و شور قيامت برخاست زندگي طي شد و اين معركه برپاست هنوز لب فروبسته ام از شرم و زبان نگهم پيش چشمان سخنگوي تو گوياست هنوز
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 22:43 توسط فرزاد
|

دوست دارم همچو موجی در دل دریا بمیرم

بشکفم چون لاله ای خوینن و در صحرا بمیرم
اشک غلطان گردم و از دیده محنت بریزم
خنده شمعی شوم در دامن شبها بمیرم
عود باشم در میان مجمر حسرت بسوزم
دانه ای اسپند گردم تا که بی پروا بمیرم
چشمه مهتاب باشم پیکر شب را بشویم
آذرخشی گردم و در گنبد مینا بمیرم
یا بسایم بر ستیغ کوه شهید چون عنقسا
یا چو زیبا مرغکی در گوشه ای تنها بمیرم
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 20:58 توسط فرزاد
|

رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه برات می خوام یه بار ببینمت سر بذارم رو شونه هات دوست داشتم با گلهای سرخ می اومدم به دیدنت نه این که با رخت سیاه چشمای سرخ ببینمت گل رو پرپر می کنم سر مزارت تا ابد بارونیه چشمای یارت رفتی افسوس گل من تو در دل خاک از تو یادگاریه چشمای نمناک پاییز غریب و بی رحم! اون همه برگ مگه کم بود گل من رو چرا چیدی؟ گل من دنیای من بود گلم رو ازم گرفتی تک و تنهام زیر بارون حالا که نیستی کنارم می ذارم سر به بیابون !....
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 20:13 توسط فرزاد
|

تقدیر شاید این تقدیر من بود که بی تو بمیرم از غم غریبی تو لحظه ای آروم نگیرم یا شاید خدا دلش خواست چشات ازم بگیره قطره های اشک چشام توی دریا سر بگیره سر نوشت من همین بود که چشام تو رو نبینه به خدا دیوونتم من آخر حرفام همینه آرزوم بود که ببینم حتی لحظه ای چشاتو یا که گوش کنم یه لحظه لحن پاک خنده هاتو آرزوم همیشه این بود که یه روز بیای سراغم تو بشی یه همدم خوب واسه قلب بی پناهم به خدا فقط می خواستم که توپیش من بمونی از تو عاشقای دنیا تو یکی واسم بمونی
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 13:49 توسط فرزاد
|

اي مسافر غريبه چرا قلبم و شكستي رفتي و تنهام گذاشتي، دل به ناباوري بستي اي كه بي تو، تك و تنها توي اين غربت سنگي
مي دونم بر نمي گردي، شدي همرنگ دورنگي
همه زندگي من اون نگاه عاشقت بود
چرا فكر كردي به جز من يكي ديگه لايقت بود
رفتي و ازم گرفتي اون نگاه آشنات رو
واسه من گذاشتي التهاب لحظه هات رو
حالا من تنها نشستم با نواي بي نوايي
چه غريبم بي تو اينجا اي غريبه بي وفايي
اي مسافر غريبه چرا قلبم و شكستي
رفتي و تنهام گذاشتي، دل به ناباوري بستي
اي كه بي تو تك و تنها توي اين غربت سنگي
مي دونم بر نمي گردي، شدي همرنگ دورنگي
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 1:5 توسط فرزاد
|

اومـــــدی صد تا بهار دادی به من همه گلهاشـــــــو میارم واسه تو اومدی بردی منو به خواب عشق همه رویاشـــــــو مـیارم واسه تو اومـــــــــدی تا دل من تو رو بخواد من تمناشـــــــــو میارم واسه تو اومـــــــدی ماه و آوردی واسه من همه شبهاشــــو میارم واسه تو بلای زندگی سوزی تو ای عشق تقدیم به عشقم 

به دلها آتش افروزی تو ای عشق
بسوزی سوختم از آتش تو
غم دیروز و امروزی تو ای عشق
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 21:5 توسط فرزاد
|

به همين سادگي رفتي بي خدا حافظ عزيزم سهم تو شد روزهاي تازه سهم من برات كه بميرم به همين سادگي كم شد عمر گل بوته تو دستم گله از تو نيست ميدونم خودم اينو ازتو خواستم به جون ستاره هامون تو عزيزتر از چشامي هرجا باشي خوب خوش باش تا ابد بغض صدامي تو رومحض لحظه هامون نشه باورت يه وقتي كه دوستت ندارم اينو به خدا گفتم به سختي من اگه دوست نداشتم پاي غمهات نمي موندم واست اين همه ترانه ازته دل نمي خوندم اگه گفتم برو خوبم واسه اين بود كه ميديدم داري آب ميشي مي ميري اينو از همه شنيدم دارم از دوريت ميميرم تا كنار من نسوزي ازدلم نميري عمرم نفسامي كه هنوز تورومحض خيره هامون كه نفس نفس خداشد از همون لحظه كه رفتي روحم از تنم جدا شد تو كه تنها نمي موني منه تنها رودعا كن خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها كن دست تواول عشقه بسپارش به آخرين كس كسي كه پشت يه ديوار واسه چشمات گريه مي كرد
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 1:57 توسط فرزاد
|
